تبليغاتX
شرق واژه

شرق واژه

ای سخن ِ بی حرف ،اگر تو سخنی پس این ها چیست ؟

 

 

 

چوپان

به بره های گمشده و جست و جو گرش

بیشتر می اندیشد

تا دو گوسفند صلح طلب و سر به زیر

که در کنارش علف روز مرگی می چرند ...


جمعه پانزدهم آبان 1388 |
 

 

دستم به شاخه سيب

پيش رو " باغ بودا خالي از نيلوفران "۱

در قفا

       عشق

              باران 

                    مجنوني ِ گيسوان

                 

بگو دل به آواز كدام صفحه بسپارم

وقتي نمي دانم

اين كاغذ از جنس چوبه ي دار است يا نه  

 

 

پی نوشت : خالی ام چون باغ بودا خالی از نیلوفرانش ( حسین منزوی)

 


چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |
 

سپاسنامه

 

خواستم که برگردم، بر گردنم حلقه اي بود 

متوسل شدم به سرانگشتان نچشيده ات

نرسيدم به هر صورت كه چشمخانه ي تو بود

گفتم از عدم مدد بگيرم و  ... نفس كم آوردم

تو  كلمه آمدي پر از هياهوي سكوت ...

                        رو به هر چه تهي است

غزل بخوان و بگو

                     خاموشي فراموشي نيست ...

 

رمز نوشت : به ع.ث كه نمي دانم كيست

ولي آشنا زداي روحي ست كه دلش ميوه رسيده مي خواهد

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |
 

دلتنگي

 

حالا كه تهي از تو نيستم

قرن ديگري مي نويسم

دلتنگي هاي شاعرانه ام را ...

 

 

باران نوشت : در دستگاه شور كلاغ

رقص باران تماشايي است ... 

 


شنبه نهم آبان 1388 |
 

 

پاييز جان !

باراني ات را هم بياور

تا من كه مي آيي

 

 

ابری نوشت : ممنون پاییز جان بارانی

 


دوشنبه چهارم آبان 1388 |
 

اين روزها ...

 

گرگ بالان ديده، به خيابان زد

ليلا ، گيسوان پريشان را

به مجنون ... نه ! به بيد فروخت

تن خاك را باران ، نفس نفس

تا جدايي پيمود

" من " به خاموشی رفت

 

 

افسوس

اين شهر، خط نمي دهد

به پيامك لبخندت

 


جمعه یکم آبان 1388 |
 

 

فرسوده مي شوی

                   در خرابه تن ، چالاك

بگو تا كجا

با تو همسفر باشم ...

 

 

* بعضي سرگذشت ها را نمي شود به بند واژه كشيد 

خود كلمات هم سركشند چه رسد به درونيات ...

 

* اين روزها حس آدمي را دارم كه سرش را زير آب مي برند تا

از او اعتراف بگيرند ... آدمي كه نه تنها قهرمان شنا نيست

نفس تنگي هم دارد ...

 

* كاش كلاس ويراستاري تمام نمي شد ، تازه داشتم ياد مي گرفتم

خودم را چگونه ويرايش كنم در اين وانفساي رنگي رنگي صورت ها ...

 

* كمي پيش تر بيا ، بيهوده گويي از من نمي رود ...

 

 


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |
 

 

كافر شدم به تو

                     تا روزمرگي كنم

دوست داشتنت

                خيانت به زندگي است


جمعه بیست و چهارم مهر 1388 |
 

 

رها کن دست مرا

بگذار آسمان

                  قفسم باشد

حالا که زمین

خانه عشق های ماست ...

 


چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |
 

 

به تو دچار شدم

تا این همه غم غریبه و

درد ناشناس را

میزبان بهتری باشم

 

 

یواشکی نوشت : نبودنت سخت می گذرد و بودنت رنج دوری می آورد ...

 

 


دوشنبه بیستم مهر 1388 |
 

 

تا مي آيم عاشقت بشوم

سفره سفر مي گشايي و چشم مي بندي

مانده ام با تو هم سفر بشوم

يا بمانم عاشقانه بنويسم ...

 


شنبه هجدهم مهر 1388 |
 

ايران ...

 

ميگه اين چند سال كه ايران نبوديم نمي دونم چرا احساس دلتنگي نكردم.

اما حالا دلم براي اون كشور كه اصلا دوستش ندارم تنگ شده‌،

بعد ابروهاش رو بالا می اندازه و یه نگاه عاقل اندر سفیه قشنگی به من می اندازه و

میگه : قابل توجه بعضی ها که تمام روز و شبِ اون سفر رو به ایران فکر می کرد و

مرغ سحر ناله سر کن رو می خوند ، از طرفي هم عاشق تنهايي هاش شده بود...

من سکوت كرده ام، ميام جوابي بدم كه دفاع از وطن دوستي ام باشه

دوباره محكم اما غمگين تر ميگه : اون جا همه كشورهاي دور و برمون با ما دوست بودن

همه ما رو دوست داشتن ، دلمون خوش بود اگه مشكلي برامون پيش بياد ده پونزده تا

كشور آمادگي خودشون رو اعلام مي كردند براي رفع مشكلاتمون ، اما اين جا چي ؟

(وسط شيرين زبوني هاش مي خنده و ميگه يعني دانشجوهاي اون كشورا

منم خنده تلخي مي كنم و ميگم : بلدم ...خب ! )

من هنوز درست و حسابي عمو و عمه و فك و فاميل رو نديدم چه برسه به دوست و همسايه.

با نگاهم ازش خجالت مي كشم و به آغوشم دعوتش مي كنم

وقتي موهاي بلند و رنگي رنگيشو نوازش مي كنم ، مي گم مهم اينه كه در خاكي نفس

مي كشي كه مال خودته ، مال نياكانت ، در اين خاك تو دين دار شده اي ، همزبان داري ...

ميام ادامه بدم با بغض ميگه : از همزبان و هم وطن حرف نزن ، از خودت بگو

تو دين و دنيا و وطن مني ...

يه قطره اشكم مي ريزه روي موج گيسوانش ، نمي فهمه ، حس مي كنم خود من هم

ديگه اعتقادي به حرفام ندارم ...

 


جمعه هفدهم مهر 1388 |
 

تو و ورژن جدید عشق

 

کلماتم را بر می دارم و

می برم به دیار فراموشی

شاید روزی

در دره های سکوت

بیابی مرا و دستم را ...

 

 

پی نوشت : شرمنده دوستانی که آمدند و نوشته دیگری را دیدند و

با کلماتشان محبت کردند و ...

انگار حتي در تن كلمات هم نمي شود زن بود ...

 

 


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |
 

 

کوچه بوی بنفشه می دهد

                               این سر زمستانی

عشق ، رنگي تنش كرده است

                              نكند تو مي آيي ...


یکشنبه دوازدهم مهر 1388 |
 

تمام شدن در ناتمامي ...

 

پري وقتي فهميد سرش چه كلاهي رفته و همه دودمان و خاندانش رو به خاطر نفهمي اش

 در يك كلمه نابلد از دست داده ، نشست كنار ساحل و هي گريه كرد،

 حالا ديگه از رنگ رنگ شدن و عوض شدن سرنوشتش  غمگين بود .

اگه كف دريا شده بود و دوباره برگشته بود به تعلق گاهش ،

اگه بخار شده بود وبازگشته بود به آسمان و ابري سمج تا ته ته دلش را باريده بود

حالا حتما احساس بهتري داشت.

اوه چقدر عاشق بود وقتي براي اولين بار تونسته بود خاكي باشه پر از تعلق و دوست داشتن

 و دوست داشته شدن .

و به همسرش مثل ما درست مثل ما بگه عزيزم ! بگه دوستت دارم ! بگه دوستم داري !

با اين جمله آخري دوباره بغض كرد دلش خواست كه توي آب فرياد بزنه كه مادرش گفت

بيرون هوا سرده پاهاتو از آب ببر بيرون ، سرما بخوري حسابي مي افتي ها ...

به پاهاش نگاه كرد ، كه حاضر شده بود به خاطرش ايمانش رو هم بده چه برسه به ...

خنده اش گرفت از اين توصيه مثل اين كه به ماهي بگي بيا بيرون از آب بچه هوا سرده.

 با بي قيدي شايدم لجبازي ، با آب ، بازي راه انداخت ، شلپ شلپ ،

 دلش مي خواست برگرده به اصل خودش ،

مولانا يه گوشه اي در گوشش زمزمه كرده بود: 

" هر كسي كو دور ماند از اصل خويش  باز جويد روزگار وصل خويش "

غزليات شمس و مثنوي رو مثل خاطره هاي درياييش دوست داشت ،

 به قول خودش همه زندگيش بودن ،

يه روز كه داشتم براش غزلاشو مي خوندم

 گفت خيلي دلم مي خواد اين شعرها رو بنويسم رو تن مرجان  و صدف ها بفرستم براي خواهرانم ،

 پري يه علاقه خنده دار ديگه هم داشت

 اون هم خوندن كتاب كليله و دمنه نصرالله منشي در اصل هندي قرن ششم بود،

مي گفتم آخه اين كتاب به چه درد تو مي خوره كه اين همه نون شبي باهاش برخورد مي كني

مي خنديد مي گفت اين كتاب به درد پدر پادشاه مي خوره كه

بد جوري امور درياها از دستش در رفته و هر كي به هركي كرده سرزمين اجداديمون رو ...

       توي موج هايي كه آب به ساحل مي آورد دنبال گذشته اش مي گشت ،

هرچه بيشتر مي گشت كمتر مي يافت فكر كرد حتما تقصير خاك است.

ياد روزي افتاد كه جادوگر قصه دو تا پا بهش داده بود با يه عالمه درد،

تازه بر عكس اصل قصه صداي زيباش رو هم ازش نگرفته بود

حالا چراش رو نمي دونست ، با پاها خاك را دويده بود و با درد زندگي رو ،

اومده بود كه به دلش خانه جديدي بدهد

اومده بود كه رسم هزاران ساله خاندان آبي اش رو براندازه در طرحي نو .

پري يه شانس ديگه هم آورده بود توي اين يكي قصه،

حريف بازنده، بي خيال عشقش شده بود و رفته بود، خنده اش گرفت از اين همه شانس بيهوده ،

از اين همه آرامش مهياي دروغگو

از وقتي پسر پادشاه دنبال هوس تازه اي افتاده بود براي به نمايش گذاشتن قدرت مردانه اش،

پري به مرگ بيشتر فكر مي كرد

از همون روزهاي بي وفايي مردش هم كتاب خوان شده بود ، مولانا خوان شده بود و زندگي دان.

اومده بود دنبال عشق . عشق اونو دنبال كرده بود،

 اومده بود عاشقي كنه عشق عاشقش شده بود .

پري از همان اول هم چيزي از مرد ها و هوي ها و هوس ها نفهميده بود ،

 يك بار از پشت تخته سنگي وقت شكستن كشتي اي بزرگ در دريا شنيده بود كه

چشمانش با دلش چيزي را در گوش هم نجوا مي كنند

از ميان آن همه كلمه ، عشق يا شايد چيزي شبيه اين به گوشش رسيده بود،

 او جوان بود و دلخواه دل خودش .

رفت تا گمشده اش را بيايد گم شد ... كجا ؟ خودش را هم نفهميد و گم شد زير باران هاي تند غريبه.

وقتي پسر پادشاه دستش را به گرمي فشرد پري حس كرد كلمه را يافته

 و وقتي صاحب آن گرماي جهنمي را

در آغوش همان كلمه ديد در هوايي ديگر دانست كلمه ها هم مي توانند هرجايي شوند ...

پري اما نفهميد اين همه دانايي از كجا آمده است

    سر پر دردش را كه روي پرها رها كرد ، دانست دلش دنبال رسيدن به همان قصه اول است ،

 با كف هاي دريا رفتن  و ابر شدن و تمام شدن ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ۱: در این روزهای هوایی ی ابر ، كه باد مي بره صورتم رو ، هي با خودم فكر مي كنم

برم دنبال اصل و نسبم ، نكنه من فرزند پاييزم و بهار منو از اون دزديده باشه ...

 

 

پي نوشت ۲: مهدي رو خودم مي برم مدرسه و ميارم ، دلم مي خواد اولين سال تجربه مدرسه

رو كه تازه مشكلات خاص خودش را هم دارد براي او ، چون كنار بچه هايي درس مي خواند كه

سومين سال دوستي با مدرسه را مي گذرانند، كنار من بگذراند. مهدي مثل خودم يك دنده و

ديكتاتوره خب منم دركش مي كنم و باهاش كنار ميام . ميگه بايد نيم ساعت بعد از رساندن من

و نيم ساعت قبل از بردن من در مدرسه باشی ، ميگم چشم و واقعا هم چشمم چشمه .

مي خوام اينو بگم كه تا مهدي بره يا به دستم برسه من با هياهوي از ته دل شاد و بي غش

گنجشك كوچولوها نمي دونيد چه دنيايي دارم . جدا زندگي در لباس بچه مدرسه اي ها

چقدر با شكوه و پاك و راستينه .

وقتی مهدی رو می برم و میارم دستاشو تو دستم می گیرم

و او  با صدای شیرینش از رنج های کوچکش

میگه  من همه گوش می شم تا او خوب خوب خودشو برام بريزه رو دايره

 تا گلايه هاش بخار بشن برن تو آسمون

و اون وقت دستشو از تو دستم درمیاره و ورجه ورجه می كنه تا خونه.

 


سه شنبه هفتم مهر 1388 |
 
 نسرین تهرانی

دلم لیله القدر سوم است
آخرین فرصت تا رسیدن

 

پيوندهاي روزانه

شمس تبریزی

گنجور

مشق عشق

لغت نامه دهخدا

روزهای باران پوش

ستیغ سخن

فال حافظ

بیدل

وبلاگ قبلی ما در پرشین بلاگ

من و چین

 

مطالب اخير

سپاسنامه

دلتنگي

اين روزها ...

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

 
 

پيوند ها

فریبا یوسفی

دکتر محمد رضا ترکی

دکتر علیرضا قزوه

عفت وكيلي

صادق رحمانی

دكتر بهزاد خواجات

نیلوفر

اسماعیل امینی

محمد یاسر هدایتی

حافظ ایمانی

علیرضا عمرانی

وحید خلیلی

مریم قدیانی

مژگان بانو

حامد حسین خانی

انجمن مجازی

مهدی تقی نژاد

رویا ابراهیمی

تازه های ادبی

صبا

دفتر خاطرات

ع.زرقانی

سید اکبر میر جعفری

رضا افشاری

نرگسی عزیزم

سيب ها

چند خط برای خواندن

مهدی میر آقایی

زنده یاد شقایق لعلی

ناصر حامدی

ناصر صارمی

شهرام معقول

حسین شاه محمدی

فرهاد صفریان

مرغ باغ ملکوتم

فتو بلاگ بهروز

شاعری

حسن فرجی

چیمن کرمی

خوابگرد

دکتر فتوحی

عمران میری

زبان حال

شمیم کوثر

سپیده دم سکوت

سید محمد امین جعفری

حسین تیموری

ماندانا ابری

گل نرگس فدای رنگ و بویت

سید علی صالحی

مصطفی فخرایی

لیلا

کاکوتی

خلوت گزیده

رامک

ناز بو

روح الله احمدی

مریم صف آرا

غزلکده

غزل خط سوم ( علی سهامی )

محمد جواد آسمان

كاظم رحيمي نژاد

ويراستار

آفريدگان فروتن شعر

اسپريچو

كتيبه

مهدي ملكي

 

امکانات جانبی

RSS 2.0