پري وقتي فهميد سرش چه كلاهي رفته و همه دودمان و خاندانش رو به خاطر نفهمي اش
در يك كلمه نابلد از دست داده ، نشست كنار ساحل و هي گريه كرد،
حالا ديگه از رنگ رنگ شدن و عوض شدن سرنوشتش غمگين بود .
اگه كف دريا شده بود و دوباره برگشته بود به تعلق گاهش ،
اگه بخار شده بود وبازگشته بود به آسمان و ابري سمج تا ته ته دلش را باريده بود
حالا حتما احساس بهتري داشت.
اوه چقدر عاشق بود وقتي براي اولين بار تونسته بود خاكي باشه پر از تعلق و دوست داشتن
و دوست داشته شدن .
و به همسرش مثل ما درست مثل ما بگه عزيزم ! بگه دوستت دارم ! بگه دوستم داري !
با اين جمله آخري دوباره بغض كرد دلش خواست كه توي آب فرياد بزنه كه مادرش گفت
بيرون هوا سرده پاهاتو از آب ببر بيرون ، سرما بخوري حسابي مي افتي ها ...
به پاهاش نگاه كرد ، كه حاضر شده بود به خاطرش ايمانش رو هم بده چه برسه به ...
خنده اش گرفت از اين توصيه مثل اين كه به ماهي بگي بيا بيرون از آب بچه هوا سرده.
با بي قيدي شايدم لجبازي ، با آب ، بازي راه انداخت ، شلپ شلپ ،
دلش مي خواست برگرده به اصل خودش ،
مولانا يه گوشه اي در گوشش زمزمه كرده بود:
" هر كسي كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش "
غزليات شمس و مثنوي رو مثل خاطره هاي درياييش دوست داشت ،
به قول خودش همه زندگيش بودن ،
يه روز كه داشتم براش غزلاشو مي خوندم
گفت خيلي دلم مي خواد اين شعرها رو بنويسم رو تن مرجان و صدف ها بفرستم براي خواهرانم ،
پري يه علاقه خنده دار ديگه هم داشت
اون هم خوندن كتاب كليله و دمنه نصرالله منشي در اصل هندي قرن ششم بود،
مي گفتم آخه اين كتاب به چه درد تو مي خوره كه اين همه نون شبي باهاش برخورد مي كني
مي خنديد مي گفت اين كتاب به درد پدر پادشاه مي خوره كه
بد جوري امور درياها از دستش در رفته و هر كي به هركي كرده سرزمين اجداديمون رو ...
توي موج هايي كه آب به ساحل مي آورد دنبال گذشته اش مي گشت ،
هرچه بيشتر مي گشت كمتر مي يافت فكر كرد حتما تقصير خاك است.
ياد روزي افتاد كه جادوگر قصه دو تا پا بهش داده بود با يه عالمه درد،
تازه بر عكس اصل قصه صداي زيباش رو هم ازش نگرفته بود
حالا چراش رو نمي دونست ، با پاها خاك را دويده بود و با درد زندگي رو ،
اومده بود كه به دلش خانه جديدي بدهد
اومده بود كه رسم هزاران ساله خاندان آبي اش رو براندازه در طرحي نو .
پري يه شانس ديگه هم آورده بود توي اين يكي قصه،
حريف بازنده، بي خيال عشقش شده بود و رفته بود، خنده اش گرفت از اين همه شانس بيهوده ،
از اين همه آرامش مهياي دروغگو
از وقتي پسر پادشاه دنبال هوس تازه اي افتاده بود براي به نمايش گذاشتن قدرت مردانه اش،
پري به مرگ بيشتر فكر مي كرد
از همون روزهاي بي وفايي مردش هم كتاب خوان شده بود ، مولانا خوان شده بود و زندگي دان.
اومده بود دنبال عشق . عشق اونو دنبال كرده بود،
اومده بود عاشقي كنه عشق عاشقش شده بود .
پري از همان اول هم چيزي از مرد ها و هوي ها و هوس ها نفهميده بود ،
يك بار از پشت تخته سنگي وقت شكستن كشتي اي بزرگ در دريا شنيده بود كه
چشمانش با دلش چيزي را در گوش هم نجوا مي كنند
از ميان آن همه كلمه ، عشق يا شايد چيزي شبيه اين به گوشش رسيده بود،
او جوان بود و دلخواه دل خودش .
رفت تا گمشده اش را بيايد گم شد ... كجا ؟ خودش را هم نفهميد و گم شد زير باران هاي تند غريبه.
وقتي پسر پادشاه دستش را به گرمي فشرد پري حس كرد كلمه را يافته
و وقتي صاحب آن گرماي جهنمي را
در آغوش همان كلمه ديد در هوايي ديگر دانست كلمه ها هم مي توانند هرجايي شوند ...
پري اما نفهميد اين همه دانايي از كجا آمده است
سر پر دردش را كه روي پرها رها كرد ، دانست دلش دنبال رسيدن به همان قصه اول است ،
با كف هاي دريا رفتن و ابر شدن و تمام شدن ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ۱: در این روزهای هوایی ی ابر ، كه باد مي بره صورتم رو ، هي با خودم فكر مي كنم
برم دنبال اصل و نسبم ، نكنه من فرزند پاييزم و بهار منو از اون دزديده باشه ...
پي نوشت ۲: مهدي رو خودم مي برم مدرسه و ميارم ، دلم مي خواد اولين سال تجربه مدرسه
رو كه تازه مشكلات خاص خودش را هم دارد براي او ، چون كنار بچه هايي درس مي خواند كه
سومين سال دوستي با مدرسه را مي گذرانند، كنار من بگذراند. مهدي مثل خودم يك دنده و
ديكتاتوره خب منم دركش مي كنم و باهاش كنار ميام . ميگه بايد نيم ساعت بعد از رساندن من
و نيم ساعت قبل از بردن من در مدرسه باشی ، ميگم چشم و واقعا هم چشمم چشمه .
مي خوام اينو بگم كه تا مهدي بره يا به دستم برسه من با هياهوي از ته دل شاد و بي غش
گنجشك كوچولوها نمي دونيد چه دنيايي دارم . جدا زندگي در لباس بچه مدرسه اي ها
چقدر با شكوه و پاك و راستينه .
وقتی مهدی رو می برم و میارم دستاشو تو دستم می گیرم
و او با صدای شیرینش از رنج های کوچکش
میگه من همه گوش می شم تا او خوب خوب خودشو برام بريزه رو دايره
تا گلايه هاش بخار بشن برن تو آسمون
و اون وقت دستشو از تو دستم درمیاره و ورجه ورجه می كنه تا خونه.