تبليغاتX
شرق واژه

ای سخن ِ بی حرف ،اگر تو سخنی پس این ها چیست ؟

 

 

بازگرد !

چشمك هاي كليشه را

روز

جمع خواهد كرد

نشاني ي خنده هاي من نيز عوض شده است

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

 

*بر منبر باد

گریه دار، وعظ می کند ابر

زمین

به واعظ بی عمل می اندیشد ...

 

 

 

*به گریه خند آسمان منگر

دلش هوایی باران است ...

 

 

* هميشه سخاوتمند باش باران عزيزم ،

و روي همچو مني را كم كن ... سپاس

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

 

مثل دریایی

می آیی و

نمی آیی ...

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

 

 

وقتی می آیی

             سکوت کن

من از دست داده ام

                  حافظه جهانم را ...

 

 

 

* درد تاریک و تلخی است بی حافظگی

سکوت نکن به نشانه احترام

با کلمه های سکوت حرف بزن ...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

 

 

تنها دلم نمی شنود

که تو

دیگر از این شهر رفته ای ...

+ تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

 

 

غروب جمعه است و من دوباره دلم گرفته است

دوباره اعتراف اشك ها

                       به خاطرات چشم ها

دوباره پرواز در افقي زنداني

دوباره دروازه هاي بهشت و كليد هاي گم شده

سكوت كه مي كنم لحد لحد، مرگ

به سينه ام فشار مي آورد

و باد

که هياهويم را نمي رساند به گوش تو

 

 

كاش 

عشق ِ گناه آلوده بگويد

كدام نامه ام را به آب بيندازم

براي دیدنت ...

 

 

* باشد از همین امشب اینقدر خودم را گریه می کنم

تا آب شوم و از تن خاک بزنم بیرون ...نه ! آن که من

می خواهمش خاکی نبود ... خوب یادم هست ...

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

بیابان شبیه سکوت آدمی ست

وقتی که از جنگل هیاهو

باز می گردد

به سوی خودش ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

وقتي نمي دانم و بلد نيستم هنر شاد زيستن را، تو هي بگو با چشمانت بخند

وقتي چشمانم فقط بلدند درد را ريسه بروند ، وقتي تنم ياد گرفته است

در زخم ريشه كند، من براي شناسايي ام

چه نقشه اي بكشم كه رويش نوشته باشد فقط آب آب آب ...

هر جا پاي دل ميان آمد خاك گِل شد ، خاك مست آتش خورده ما ...

هر بار كه تو آمدي آدم وار تا عشق را در دامنم سبز كني ، شدي خانواده و

عيال و دودمان و من دوباره تنها ماندم ... تنهاي تنهاي تنها.

تو كه آمدي من از خودم رفتم و گم شدم ، رفتم و گم شدم ، رفتم كه گم شده ام

را پيدا كنم گم تر شدم ...تو كه آمدي من هنوز ده ساله بودم با همان طراوت

و كودكي شعرهاي كتاب فارسي كه بايد دور باغچه هاي نسرين و نسترن

راه مي رفتيم و حفظش مي كرديم ... نگو نمي داني نگو.

و من هنوز بلد نشده ام با عشق تو رنج بكشم و شادي كنم

بلد نشده ام براي عشقمان شعر بنويسم و كتمانت كنم ، تو را پنهان كنم

لا به لاي حسي كه نيست ، ميان دستاني كه انگشت ندارند تا مرا بفهمند .

من همان ديگري ِ ديگرانم كه سر رفته ام از روحشان ، مي داني !

كاش بلد بودم هنر عشق ورزيدن با ورژن امروزي را .

 عشقي عشقي ( اگر توانستي اين دو تا عشق را

با مضمون من بخواني جايزه داري ) ... بگذریم . نمی دانم

چرا نمی شود حرف هایم را بشنوی

 

* همان جا بمان ، درون كلمات ، بيرون كه بيايي يكي مي شوي

مثل بقيه ، خدا به خانه ات قسم ياد كرده است ...

 

 

*تا كي برسد روزي كه اين كلمه ها هم خاموش و فراموش شوند مگر سخن بي حرف

حرف هاي مرا به گوش جهان برساند ...

 

 

*سيرك ملي ايتاليا اسب آبي دو تني و كروكديل چهار متري به مردم هميشه در صحنه

ايران نشان مي دهد ما اين جا همين طور بيخودي بيخودي متروكه هاي باستاني عشق را

در مي نورديم ،فكرش را بكن چقدر از مرحله پرتيم ما ...

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

باز درياي دلم طوفاني ست

آسمان كسلم باراني ست

باغم ار زير و زبر شد نه عجب

تحفه ي فصل خزان ويراني ست

شرح تنهايي من مي پرسي

شرح تنهايي من طولاني ست

دور باطل زده ام ، قصه من

همه سر گشتگي و حيراني ست

بعد سرگشتگي و حيراني

باز هم حيرت و سرگرداني ست

بوي پيراهن يوسف نرسيد

مي وزد باد ، ولي هجراني ست

دار و تيشه همه آسودگي اند

عشق بازي نه بدان آساني ست

معني عشق بپرس از مجنون

كه همه بي سر و بي ساماني ست

نسخ و تعليق من از سرمشقي ست

كه مرا حك شده بر پيشاني ست

گردبادم نه نسيم سحري

كار من، گل نه ، غبار افشاني ست

ناي بي همدمم و تا به ابد

ناله در حنجره ام زنداني ست

شب قطب و فلك بي فلقم

من هميشه افقم ظلمانی ست

 

 

امروز به نیت تو باز کردم این دیوانه خانه را که خیلی دوستش داری و

ساکنش هستی به گمانم ؛ غزلخانه منزوي را مي گويم

دلم نگران توست نه براي هك شدن خانه نوشته هاي غمگينت

كه سكوت كشدارت آزارم مي دهد.

فريبا يوسفي را از وقتي دانستم دست چپم با دست راستم دوست است اما

با هم خيلي فرق دارند مي شناسم ... از همان بچگي بچگي ... روزهاي خوش و طولاني

تابستان هاي انار و رازقي و ياس و كوچه هاي تنگ و باريك خاله بازي

و حرف هاي درگوشي دم در خانه.

فريبا يوسفي را در طوفان ناگزير زندگي گم كردم سال ها ، در دوري از او و وطن ياد او

برايم پيدايش كرد در همين دنياي تنگ و تاريك و حسود مجازي و خدا مي داند و خودش

كه چون بازگشت جان شيرين بود به بدن مرده اي ، يافتنش.

از طريق وب نوشته هايش دوباره بازگشتم به حال و هواي روح سركش و بزرگش

كه مي دانستم توسني هايش را ...

حالا اين وبلاگ را كه دلبستگي هاي مخاطبانش به او بيشتر است تا دلبستگي خود او

 هك كرده اند ... هك و من نمي دانم واقعا چرا ؟؟؟ ...

اين شوخي بي مزه و مسخره تمام شدني هم نيست ، آدم بيكاري كه از

سر تفنن و لجبازي حالا با كدام انگيزه ، نمي دانم چرا دست از اين كار بيهوده و

بي ارزشش بر نمي دارد .

از فريبا ،  خواستم تا به اين هكرها مزدي بدهيم و حال اين كودك بيچاره را بگيريم

نخواست ، برايش اين خانه بي ارزش تر از اين حرف هاست

حالا هم خانه نوشته هاي جاني ما را رها كرده و رفته بي هيچ تلاشي براي

باز پس گيري اش و من مانده ام چگونه مي توانم اين دلخانه را به خودم باز گردانم

... جدا چگونه مي توانم ؟

 

 

**فريبا يوسفي :

ان شاالله به زودی با دستی پر به اینترنت باز می گردم البته نه به "حالا تو" که

دیگر دوستش نمی دارم. خدا خواسته است و عدویی سبب خیر شده است و ...

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

به گمانم نوبت به ما رسيده است

بهتر است روي حرف هايي خاموش كنم چراغ واژه را

كه خود منند

_تنديس رنج هاي ناگفته و نقشه راه هاي ناديده_

به گمانم سكوت

حرف اول سرزندگي است

وقتي مي خواهي بازي را ادامه دهي ...

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

یک شمع و هزار خورشید

یک اصله بهار در زمستان

من مانده ام و

               تو دور 

                       دور 

                             دور ِ در دست ...

                                            

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

خواستم كه پيدايت كنم

گم شدم در هواي نا پيدايي ام

بگذار تا ببينم كيستم

آن وقت در را

               باز خواهم كرد ...

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

چوپان

به بره های گمشده و جست و جو گرش

بیشتر می اندیشد

تا دو گوسفند صلح طلب و سر به زیر

که در کنارش علف روز مرگی می چرند ...

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

دستم به شاخه سيب

پيش رو " باغ بودا خالي از نيلوفران "۱

در قفا

       عشق

              باران 

                    مجنوني ِ گيسوان

                 

بگو دل به آواز كدام صفحه بسپارم

وقتي نمي دانم

اين كاغذ از جنس چوبه ي دار است يا نه  

 

 

پی نوشت : خالی ام چون باغ بودا خالی از نیلوفرانش ( حسین منزوی)

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |

 

خواستم که برگردم، بر گردنم حلقه اي بود 

متوسل شدم به سرانگشتان نچشيده ات

نرسيدم به هر صورت كه چشمخانه ي تو بود

گفتم از عدم مدد بگيرم و  ... نفس كم آوردم

تو  كلمه آمدي پر از هياهوي سكوت ...

                        رو به هر چه تهي است

غزل بخوان و بگو

                     خاموشي فراموشي نيست ...

 

رمز نوشت : به ع.ث كه نمي دانم كيست

ولي آشنا زداي روحي ست كه دلش ميوه رسيده مي خواهد

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت نويسنده نسرین تهرانی |